تشکر از خدا وکسایی که کمکم کردن
یه سلام از ته دلم واسه اون کسایی که دوستشون دارم و واقعا دوستم دارن و تو این
چند ماهه خیلی کمکم کردن با خنده هام شاد شدن با گریه هام نالیدن و گریه کردن
و نصیحتم کردن.
اما من احمق کور بودم کر بودم فکر میکردم دارن منو از عشقم جدا میکنن اما نه حق
با اونا بود الان دستاشونم می بوسم شایدتا چند روزپیش ازنوشتن حقیقت می ترسیدم.
می ترسیدم که اونو از دست بدم اما حالا سه روز که خیلی خوشحالم سه روز که
روحیه ام عوض شده همه چیز فرق کرده برگ برنده افتاد تو دستای من.
خدای من از تو هم ممنونم که باعث همه این برگشتن برگه ها اول خودت بودی و ما
بقی وسیله .
اما از اونجایی شروع میکنم که کامنت میکاییل واسم اومد تاریخشم بود.
گفته بود برگشته می خواد جبران کنه می خواد گذشته رو برگردونه . التماس کرده
بود یه فرصت بهش بدم اما منم خیلی کودن بودم میدونی چرا چون عاشقش بودم
دوستش داشتم چهار سال تمام منتظر روزی بودم که موقع رفتن قول داده بود بر می
گرده قول داده بود اگه یه روز از زندگیش باقی باشه مال من با دیدن کامنتش به حدی
خوشحال شدم که اشک به چشام امون نمیداد وقتی به داداش سعید و رضا گفتم
گفتن اون یه ریگی تو کفشش مهدیس اون متعهد اما اومده سراغ تو مشکوک به
داداشا قول دادم فقط انتقام این چهار سال و ازش بگیرم و دیگه کاری باهاش ندارم اما
داداش سعید گفت مهدیس اون مثل آتیش زیر خاکستر این بار بیشتر میسوزونتت
راست میگفت واقعا حق با اونا بود اما من نمی شنیدم تا این که دوباره گذشته تکرار
شد اما این بار یه غمی داشت نمی تونستم بفهمم چیه اما هر بار بهونه می آورد که
مهدیس تو دوستم نداری تو مثل قبل نیستی فرق کردی اما من همون مهدیس بودم
ارم پرسید در چه صورتی حاضرم باهاش باشم گفتم واسه من هیچی مهمتر از
سلامتی تو نیست فقط اعتیاد نداشته باش اون زمان که وقتی کسی سیگاری رد
میشد کلی سرفه می زد یعنی به زور صداش در می اومد اما حالا یه حسی بهم می
گفت اون داغون تر از اونی که فکر میکنی ولی نمیدونم چرا نمی تونستم باور کنم تا
این که چند وقت گذشت خانومش رفت مسافرت خونه شون خالی بود اون روز یادم
نیست چرا واسش زنگ زدم اما خیلی با هام حرف زد بعد گفت دوستش داره میاداز
زایل واسه حساب وکتاب اما ته دلم میگفت داره دروغ میگه باورش نکن سمج شدم
اون روز هی به بهانه مختلف باهاش تماس گرفتم که تا غروب فهمیدم جمعشون
رسیده به چهار نفر گفتم خانومت خونه نیست چرا اینارو جمع کردی برو سرکار این
دوستیا تو اون خراب شده خوب نیست گفت تنهاست دلش گرفتهگفتم من هستم به
من بگو گفت بعضی حرفامردونست گفتم هر کاری میکنی فقط پاکیتو از بین نبر گفت
تو راجب من این فکرو میکنی گفتم آره از دستم ناراحت شد و گوشیو واسم قطع
کرد اما تا شب اومد منت کشی جوابشو ندادم واسم آف گذاشت عذر خواهی کرد باز
بخشیدمش گفتم اگه اونجا بودم اجازه نمی دادم با کسی از این دوستاش رفت وآمد
کنه گفت اگه دوسش دارم برم پیشش تا با اونا نگرده .اما هر روز بیشتر از قبل
وابسته اش میشدم از اون طرف مبین پیداش شد وقتی موضوع مبین بهش گفتم
گفت میاد تکلیفش و روشن میکنه گفت می خواد مبین ازت سوء استفاده کنه اما این
طور نبود واقعا نبود بهم میگفت اگه با مبین حرف بزنم میاد و هر دوتامونو میکشه اما
خالا میفهمم فقط واسه خودش داشت جوش میزد تا اون روزی که مبین منو نجات داد
یه جورایی کلی مدیونشم من اگه قولی بدم سرم بره قولم نمیره .
اما خانومش برگشت از مسافرت تو اون مدتی که نبود با خانومشم صحبت کرده بودم
ازش خواسته بودم میکاییل تنها نزاره گفت قول بده از زندگیم بری بیرون نمی تونستم
بهش بگم من نیومدم تا برم نمی تونستم بگم شوهرش اومده سراغم اما خیلی با
هم حرف زدیم بعد اون تماس دلم گریه میکرد از میکاییل خواستم برگرده به زندگیش
من سهم اون نیستم بهم گفت نمی تونه بی من بمونه اما گفتم دلم به حال فرشته
می سوره بهت فرصت میدم خودتو جمع کنی قبول نکرد گفتم فقط یه هفته تحمل کن
جواب تلفن شو نمیدادم تا واسم آف گذاشت همون روزی که رقته بودم آزمایش تا از
نخاع کمرم نمونه بگیرن اون جریان که تو پست قبلی ویلاگم نوشتم گفته بودم یه
بلایی سرم اومد همون بود که میکاییل که بهش فرصت داده بودم برگرده به زندگیش
رفته بود سراغ کس دیگه تازه دلیلم داشت میگفت تو نتونستی تنهاییامو پر کنی اما
داداشام ازم خواسته بودن این رابطه رو تموم کنم ولی میکاییل به عشقم شک کرده
بود فکر میکرد واسه مبین می خوام ترکش کنم اما خدایی واسه خاطر زندگیش بود
میدونستم واسش اون زندگی تکراری شده اما وقتی قهمیدم منو باز سر راه کسی
که چهارسال قبل بود قرار داده داشتم دیونه میشدم شب با اون داشت چت میکرد
هر چی پیام دادم جوابمو نداد اما چون گوشیم ویندوز موبایل میتونم هم زمان چند آدی
رو با هم باز کنم البته نرم افزارشو مدیون داداش رضام که خیلی خوب به کارم اومد
واسه طرقش دادم گفتم بهش بگه خیلی نامرده من همون مهدیس چهارسال پیشم
باورش نشد اما تو این مابین شمارشو که به میکاییل داد برداشتم و همون موقع
واسه میکاییل زنگ زدم گفت خوابیده بوده اصلا تو چت نبوده در صورتی که صدای
ماشبنو به وضوح میشنیدم گفتم احمق خودتی تازه تمام پیاماش رو گوشیم مونده بود
گفتم مهدیس مرد برو با همون باز بازیچه دستاش شده بودم واسه خودم اینقدر
ناراحت نبودم که دلم واسه رنش می سوخت آخه اون مثل من طاقت نداشت خیلی
سنش کم بود اما اون آپی که کردم و اسن سایه رو آوردم همین میکاییل لعنتی بود
که الان حتی اسمش حالمو بد میکنه حتی دیگه حاضر نیستم غرورم واسه اون
شکسته شه خوشحالم که مبین و داداشامو از دست ندادم خوشحالم که فهمیدم
عاشق چه کثافتی بودم به کی میگفتم نفسم خوشحالم که نمرده خیلی چیزارو
فهمیدم اما اون روز که می خواستم خودمو بکشم کلی زنگ زد اس ام اس داد منت
کشیذ گفتم دیگه نه تمومش کن واسه همیشه برو گفت نمی تونه تا اینکه غروب
دوستش زنگ زد گفت حال اسی خیلی بد کمکش کن واسه خاطر زندگیش بار دلم
سوخت وقتی زنگ زد جوابشو دادم گریه میکرد میگفت زنم تا حالا اشکای منو ندیده
که دارم واسه تو میریزم میگفت یه بلایی سذ خودش آورده هر چی گفتم چی؟نگفت
اما گفتم میگی یا میرم که گفت قسم بخور نری گفتم به قرآن نمیرم گفت لغزیده
چون حس کرده منو از دست داده اونم چه لغزشی رفته رفته بود سراغ مواد داشتم
دیونه میشدم گفتم تا حالا چند بار این کارو کرده گفت از تعداد انگشتای دست کمتره
اما میدونستم داره دروغ میگه الان دیگه حرفاشو باور نداشتم خیلی حالم بده وقتی
این چیزارو دارم مینویسم تا اینکه جمعه رفتم مسافرت البته زوز چهارشنبه یا سه
شنبه باهاش بحثم شد گفت با زنش دعوا گرفته گفتم اون بچه است یهش فرصت
بده یه چیزی گفت منقلب شدم با اینکه قلبم تیر کشید ولی گفتم الهی ذستات
بشکنه خندید گفتم میری ازدلش در میاری گفت نمی تونم بعد که دید گیر دادم گفت
واسه خاطذ تو این کارو میکنم اما من دوست نداشتم واسه من کسی عذاب بکشه
بارها هم بهش گفتم من مردنی ام زندگیتو خراب نکن گفت زندگی من تویی شب
چهازشنبه از منطق خودش گفت منم از منطق مبین قرار شد همبن جا همه چیز
تموم شه هر کی بره واسه خودش که تا سحر نشده ۲تا اس داد که آخر خط من تویی
نه کس دیگه من گفته بودم فقط من اونم قبول کرد اما باهاش قهر کردم چون نمی
تونستم باورش کنم دوباره اون رفته بود سراغ کسایی که من حساسیت داشتم تازه
دروغم میگفت تا روز شنبه یکی از دوستای نزدیکش برام زتگ زد وگفت تو رو خدا
کمکش کن اون خیلی اوضاش بی ریخت اعتیادش زیاد شده داره خونه خراب میشه
حالم ازش بهم خورد دیگه نمی تونستم تحملش کنم اما خوشحال بودم .
بقیه رو بد مینویسم مبین زنگ زده می خوام برم پیشش چون داره کارای پاسمو
درست میکنه با پارتی تا یه ماه دیگه از ایران برم اگه زنده موندم راستی خطهامم
عوض کردم اونی که مهم بودم هم دادم به مبین اون مال خودشو داد به من






