دوستت دارم تا همیشه

قصه من و تو

تشکر از خدا وکسایی که کمکم کردن

سلام

یه سلام از ته دلم واسه اون کسایی که دوستشون دارم و واقعا دوستم دارن و تو این

 چند ماهه خیلی کمکم کردن با خنده هام شاد شدن با گریه هام نالیدن و گریه کردن

 و نصیحتم کردن.

 اما من احمق کور بودم کر بودم فکر میکردم دارن منو از عشقم جدا میکنن اما نه حق

با اونا بود الان دستاشونم می بوسم شایدتا چند روزپیش ازنوشتن حقیقت می ترسیدم.

 می ترسیدم که اونو از دست بدم اما حالا سه روز که خیلی خوشحالم سه روز که

 روحیه ام عوض شده همه چیز فرق کرده برگ برنده افتاد تو دستای من.

 خدای من از تو هم ممنونم که باعث همه این برگشتن برگه ها اول خودت بودی و ما

 بقی وسیله .

اما از اونجایی شروع میکنم که کامنت میکاییل واسم اومد تاریخشم         بود.

گفته بود برگشته می خواد جبران کنه می خواد گذشته رو برگردونه . التماس کرده

بود یه فرصت بهش بدم اما منم خیلی کودن بودم میدونی چرا چون عاشقش بودم

 دوستش داشتم چهار سال تمام منتظر روزی بودم که موقع رفتن قول داده بود بر می

گرده  قول داده بود اگه یه روز از زندگیش باقی باشه مال من با دیدن کامنتش به حدی

 خوشحال شدم که اشک به چشام امون نمیداد وقتی به داداش سعید و رضا گفتم

گفتن اون یه ریگی تو کفشش مهدیس اون متعهد اما اومده سراغ تو مشکوک به

 داداشا قول دادم فقط انتقام این چهار سال و ازش بگیرم و دیگه کاری باهاش ندارم اما

 داداش سعید گفت مهدیس اون مثل آتیش زیر خاکستر  این بار بیشتر میسوزونتت

راست میگفت واقعا حق با اونا بود اما من نمی شنیدم تا این که دوباره گذشته تکرار

شد اما این بار یه غمی داشت نمی تونستم بفهمم چیه اما هر بار بهونه می آورد که

مهدیس تو دوستم نداری تو مثل قبل نیستی فرق کردی اما من همون مهدیس بودم

ارم پرسید در چه صورتی حاضرم باهاش باشم گفتم واسه من هیچی مهمتر از

سلامتی تو نیست فقط اعتیاد نداشته باش اون زمان که وقتی کسی سیگاری رد

میشد کلی سرفه می زد یعنی به زور صداش در می اومد اما حالا یه حسی بهم می

 گفت اون داغون تر از اونی که فکر میکنی ولی نمیدونم چرا نمی تونستم باور کنم تا

این که چند وقت گذشت خانومش رفت مسافرت خونه شون خالی بود اون روز یادم

نیست چرا واسش زنگ زدم اما خیلی با هام حرف زد بعد گفت دوستش داره میاداز

زایل واسه حساب وکتاب اما ته دلم میگفت داره دروغ میگه باورش نکن سمج شدم

 اون روز هی به بهانه مختلف باهاش تماس گرفتم که تا غروب فهمیدم جمعشون

 رسیده به چهار نفر گفتم خانومت خونه نیست چرا اینارو جمع کردی برو سرکار این

دوستیا تو اون خراب شده خوب نیست گفت تنهاست دلش گرفتهگفتم من هستم به

 من بگو گفت بعضی حرفامردونست گفتم هر کاری میکنی فقط پاکیتو از بین نبر گفت

  تو راجب من این فکرو میکنی گفتم آره از دستم ناراحت شد و گوشیو واسم قطع

کرد اما تا شب اومد منت کشی جوابشو ندادم واسم آف گذاشت عذر خواهی کرد باز

 بخشیدمش گفتم اگه اونجا بودم اجازه نمی دادم با کسی از این دوستاش رفت وآمد

 کنه گفت اگه دوسش دارم برم پیشش تا با اونا نگرده .اما هر روز بیشتر از قبل

وابسته اش میشدم از اون طرف مبین پیداش شد وقتی موضوع مبین بهش گفتم

گفت میاد تکلیفش و روشن میکنه گفت می خواد مبین ازت سوء استفاده کنه اما این

 طور نبود واقعا نبود بهم میگفت اگه با مبین حرف بزنم میاد و هر دوتامونو میکشه اما

خالا میفهمم فقط واسه خودش داشت جوش میزد تا اون روزی که مبین منو نجات داد

یه جورایی کلی مدیونشم من اگه قولی بدم سرم بره قولم نمیره .

اما خانومش برگشت از مسافرت تو اون مدتی که نبود با خانومشم صحبت کرده بودم

ازش خواسته بودم میکاییل تنها نزاره گفت قول بده از زندگیم بری بیرون نمی تونستم

 بهش بگم من نیومدم تا برم نمی تونستم بگم شوهرش اومده سراغم اما خیلی با

هم حرف زدیم بعد اون تماس دلم گریه میکرد  از میکاییل خواستم برگرده به زندگیش

 من سهم اون نیستم بهم گفت نمی تونه بی من بمونه اما گفتم دلم به حال فرشته

می سوره بهت فرصت میدم خودتو جمع کنی قبول نکرد گفتم فقط یه هفته تحمل کن

 جواب تلفن شو نمیدادم تا واسم آف گذاشت همون روزی که رقته بودم آزمایش تا از

 نخاع کمرم نمونه بگیرن اون جریان که تو پست قبلی ویلاگم نوشتم گفته بودم یه

بلایی سرم اومد همون بود که میکاییل که بهش فرصت داده بودم برگرده به زندگیش

 رفته بود سراغ کس دیگه تازه دلیلم داشت میگفت تو نتونستی تنهاییامو پر کنی اما

 داداشام ازم خواسته بودن این رابطه رو تموم کنم ولی میکاییل به عشقم شک کرده

بود فکر میکرد واسه مبین می خوام ترکش کنم اما خدایی واسه خاطر زندگیش بود

 میدونستم واسش اون زندگی تکراری شده اما وقتی قهمیدم منو باز سر راه کسی

 که چهارسال قبل بود قرار داده داشتم دیونه میشدم شب با اون داشت چت میکرد

هر چی پیام دادم جوابمو نداد اما چون گوشیم ویندوز موبایل میتونم هم زمان چند آدی

 رو با هم باز کنم البته نرم افزارشو مدیون داداش رضام که خیلی خوب به کارم اومد

واسه طرقش دادم گفتم بهش بگه خیلی نامرده من همون مهدیس چهارسال پیشم

 باورش نشد اما تو این مابین شمارشو که به میکاییل داد برداشتم و همون موقع

واسه میکاییل زنگ زدم گفت خوابیده بوده اصلا تو چت نبوده در صورتی که صدای

ماشبنو به وضوح میشنیدم گفتم احمق خودتی تازه تمام پیاماش رو گوشیم مونده بود

 گفتم مهدیس مرد برو با همون باز بازیچه دستاش شده بودم واسه خودم اینقدر

ناراحت نبودم که دلم واسه رنش می سوخت آخه اون مثل من طاقت نداشت خیلی

 سنش کم بود اما اون آپی که کردم و اسن سایه رو آوردم همین میکاییل لعنتی بود

 که الان حتی اسمش حالمو بد میکنه حتی دیگه حاضر نیستم غرورم واسه اون

شکسته شه خوشحالم که مبین و داداشامو از دست ندادم خوشحالم که فهمیدم

عاشق چه کثافتی بودم به کی میگفتم نفسم خوشحالم که نمرده خیلی چیزارو

فهمیدم اما اون روز که می خواستم خودمو بکشم کلی زنگ زد اس ام اس داد منت

کشیذ گفتم دیگه نه تمومش کن واسه همیشه برو گفت نمی تونه تا اینکه غروب

دوستش زنگ زد گفت حال اسی خیلی بد کمکش کن واسه خاطر زندگیش بار دلم

 سوخت وقتی زنگ زد جوابشو دادم گریه میکرد میگفت زنم تا حالا اشکای منو ندیده

که دارم واسه تو میریزم میگفت یه بلایی سذ خودش آورده هر چی گفتم چی؟نگفت

 اما گفتم میگی یا میرم که گفت قسم بخور نری گفتم به قرآن نمیرم گفت لغزیده

چون حس کرده منو از دست داده اونم چه لغزشی رفته رفته بود سراغ مواد داشتم

دیونه میشدم گفتم تا حالا چند بار این کارو کرده گفت از تعداد انگشتای دست کمتره

 اما میدونستم داره دروغ میگه الان دیگه حرفاشو باور نداشتم خیلی حالم بده وقتی

 این چیزارو دارم مینویسم تا اینکه جمعه رفتم مسافرت البته زوز چهارشنبه یا سه

 شنبه باهاش بحثم شد گفت با زنش دعوا گرفته گفتم اون بچه است یهش فرصت

بده یه چیزی گفت منقلب شدم با اینکه قلبم تیر کشید ولی گفتم الهی ذستات

بشکنه خندید گفتم میری ازدلش در میاری گفت نمی تونم بعد که دید گیر دادم گفت

 واسه خاطذ تو این کارو میکنم اما من دوست نداشتم واسه من کسی عذاب بکشه

بارها هم بهش گفتم من مردنی ام زندگیتو خراب نکن گفت زندگی من تویی شب

چهازشنبه از منطق خودش گفت منم از منطق مبین قرار شد همبن جا همه چیز

تموم شه هر کی بره واسه خودش که تا سحر نشده ۲تا اس داد که آخر خط من تویی

 نه کس دیگه من گفته بودم فقط من اونم قبول کرد اما باهاش قهر کردم چون نمی

تونستم باورش کنم دوباره اون رفته بود سراغ کسایی که من حساسیت داشتم تازه

 دروغم میگفت تا روز  شنبه یکی از دوستای نزدیکش برام زتگ زد وگفت تو رو خدا

کمکش کن اون خیلی اوضاش بی ریخت اعتیادش زیاد شده داره خونه خراب میشه

حالم ازش بهم خورد دیگه نمی تونستم تحملش کنم اما خوشحال بودم .

بقیه رو بد مینویسم  مبین زنگ زده می خوام برم پیشش چون داره کارای پاسمو

درست میکنه  با پارتی تا یه ماه دیگه از ایران برم اگه زنده موندم  راستی خطهامم

عوض کردم اونی که مهم بودم هم دادم به مبین اون مال خودشو داد به من

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 17:42  توسط مهدیس  | 

بی تو فقیرم

سلام

من زنده ام .هنوز زنده ام اما زیاد طول نمیکشه که خیلی ها راحت شن اول از همه

 سایه بعد مبین بعد این زندگی لعنتی  اما رو هم رفته خواستم بگم از این به بعد

 حرفای دلمو وچیزایی که به سرم میادو تو یه وب دیگه می نویسم چون اون زمان که

 این وب ساختم واسه خاطر میکاییل بود که واسه همدیگه تو این وب می نوشتیم

 حالا دیگه نمی خوام آسیبی به این وبلاگ که خیلی دوستش دارم وهر پستش کلی

 خاطره واسم زنده میشه برسه اما آدرس وب جدیدم

             http://shaparakmordeh.blogfa.com/

 

                               خداحافظ همين حالا، همين حالا كه من تنهام

                             خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام

                                 خداحافظ كمي غمگين، به ياد اون همه ترديد

                                  به ياد آسموني كه منو از چشم تو ميديد

                                اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده اس

                               نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده اس

                                 خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رؤيا ها

                               بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا

                                                 خداحافظ خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 17:52  توسط مهدیس  | 

دیگه تموم شادی حرومه

سلام

خیلی دلم گرفته خیلی ناراحتم این چند روز که روزه داشتم اینقدر حالم بد نبود آخه جواب آزمایشمو دادن دیگه تموم شادی حروم .

کاشکی میشد جلوی اشکامو بگیرم کاشکی میتونستم طاقت بیارم کاشکی طعم شوری اشکامو گلوم حس نمیکرد واسه مریضیم ناراحت نیستم واسه این ناراحتم که چرا اینقدر نامردی ونامرامی وجود داره و همش نصیب من میشه چرا هر چی داد میزنی کسی صداتو نمی شنوه

چرا وقتی می فهمن داری میمیری دیگه کمکت نمی کنن اما نه چرا یکی هست نمی دونم اسمشو چی بزارم چند وقتی وارد زندگیم شده  درست زمانی که به خط پایان زندگیت میرسی میگه دوست داره می خواد حتی واسه یه روزم شده مال اون یاشی .

اما از اولش میگم و بنا بر دلایلی از اسم مستعار واسش استفاده میکنم میزارم مبین

من واسه خرید عطر همش از یه مغازه استفاده میکنم همین مغازه آقا مبین دیگه میدونه سلیقم چی الان یه سالی میشه مغازه شو راه انداخته بیشتر وقتا تنها میرفتم مغازه اش اما یه بار با داداشم رفتم که با آقا مبین دوست بودن آخه داداشمم از مغاره آقا مبین عطراشو تهیه میکنه راستش منم داداشم باعث شد رفتم مغازه آقا مبین ویه بارم با همسرم و یعد این جریان یه بار که تنها رفتم ازم پرسید اونایی که باهات اومدن کی بودن منم گفتم اولی داداشم دومی همسرم ومابقی قضایا راستش داشتم با داداش رضا چت میکردم با گوشی اونم مشتری داشت منم اصلا حواسم نبود که داره نگام میکنه وقتی مشتریش رفت ازم  عذر خواهی کرد وگفت معذرت که معطل شدی گفتم نه سرگرم بودم بعد عطرمو گرفتم اومدم تا اینکه چند وقت بعد هر جا می رفتم دنبالم می اومد اصلا از دستش آرامش نداشتم تا دو هفته قبل که با دوستام قرار داشتیم بریم بیرون این دیونم کرد هر جا ترمز می زدم وای میستاد از تو آینه نگام میکرد خودمم یه چیزایی فهمیده بودم از خط به خط زندگیمو می دونست فقط راجب عشق قدیمیم نمی دونست اما فکر میکرد کسی تو زندگیم نیست که اونم فهمید اما اون روز کاری کرد که رو اعصابم راه رفت همه بهم میگفتن مهدیس کسی نمیدونه باهاش دوست شو راستش خیلی جذاب و خوش تیپ و هر چی بگید اون داره وضع مالیشم توپه اصلا قابل مقایسه نیست اما میگفتم من نمی خوام خیانت بکنم اما واقعا الان فکر میکنم میبینم این خیانت نیست خیانت اونی که میدونه داره میمیری تنهات میزاره تازه واسه خودشم دلیل میاره نمیدونه که تو بی اون.....

اما ول کنید بزارید مابقی جریان و بگم اون روز حسابی داغ کرده بودم  رفتم مغازه اش مشتری داشت وایسادم تا سرش خلوت شه خواهش کردم دیگه دنبالم نیاد من زندگی دارم گفت سعی شو میکنه گفتم با آبروی من بازی نکن گفت آبروی تو آبروی من خیلی ناراحت بودم اومدم بیرون تصمیم گرفتم چند روزی بیرون نرم تا شاید از سرش بپره اما روز جمعه رفتیم بیرون که  اون با دوستاش بود اومد دنبالمون حتی واسه شام رفتیم یه جای مخصوص که اونام اومدن درست نشست رویه روی من به همسرم گفتم این پسره هرجا میریم هست گفت چه گیری دادی به این .سر میز واسم اس ام اس داد دستت تو از صورتت بردار میخوام صورت قشنگ تو ببینم راستش شام کوفتم شد بهونه آوردم حالم خوب نیست اومدیم خونه چند روز بیرون نرفتم اما روز دوشنبه که واسه آزمایش مرحله دومم رفتم اونم اومد تازه امروز فهمیدم خواهرش دکتر آزمایشگاه که من میرم اون روز از نخاع کمرم نمونه گرفتن خیلی حالم بد بود اومدم خونه به پهلو افتادم تا بعد از ظهر که یه جریانی پیش اومد خیلی داغون بودم حالم یه جورایی گرفته بود اما شب یه اتفاق بدتر افتاد که نمیگم چون نمی خوام کسی اذیت بشه نازه فهمیدم نه بابا من چقدر احمقم

باز راحت بازی روزگارو باختم داشتم پر پر میشدم دست و پاهام میلرزید نفسم بند اومده بود باز خیانت چه بوی بدی داشت نمی تونستم نفس بکشم داداش رضا و سعید هر کاری کردن آرومم کنن نشد تصمیم خودمو گرفته بودم می خواستم بزنم سیم آخر راه خودمو انتخاب کرده بودم اما با گریه زدم بیرون مبین سر کوچمون با دوستش بود اصلا بهش توجه نکردم اومد دنبالم از شهر خارج شدم رفتم یلند ترین نقطه شهر می خواستم یا ماشین خودمو بندارم تو دره اما اون زودتر از من رسید اول جاده ازم سبقت گرفت گفت جرات داری برو یه جورای الان فکر میکنم میگم اگه نبود الان مرده بودم من کاری و که بگم انجام میدم یه جورایی کله شق شدم اما بگذریم اون روز با کمک آقا مبین نجات پیدا کردم  بلند بلند گریه میکردم پنجره ماشینو بالا داده بودم زد به شیشه گفت قول بده برگردی گفتم تو قول بده نیای سراغم من سرطانی چه به درد تو میخورم گفت نمیگم واسم اون لحظه حرفاش مهم نبود اما خدایی آرومم کرد والا الان شب هفتمم گذشته بود اما بعد اون کسی و که این بلارو سرم آورده بود باهاش تموم کردم یه دوست بود اما مثل سایه با من هرجا میرم هر جا میام تو خواب بیداری شاید اگه عشق به میکاییل وجود نداشت تو دلم به مبین جواب مثبت میدادم اما از اون روزی که فول داد همش تک میزد یا اس میداد حالمو می پرسید جوابشو نمیدادم میگفتم میره اما پریشب واسه سحر برام اس داد فکر کرده بود خوابم گفت خانومی پا شو سحر بهش گفتم خواهشن نگو من مال تو نیستم اما من نخوابیدم تا بیدار شم و دیشب واسم اس داد خیلی با معناست

( گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لاته ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!!!چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنین برخاستی.)بعد دوباره گفت حتما نخوابیدی باز ماه من گفتم آره حالم خوب نیست داغونم گفت یه دوش بگیر بعد به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکن تا خوابت ببره راستش خیلی تنها بودم خیلی باهاش حرف زدم بهش گفتم دلم شکسته  گفتم نمیدونم روزام چه طوری میگذره گفت ماه من غصه نخور همه چیز درست میشه خواستم از میکاییل واسش بگم گفت من به گذشته ات کار ندارم از حالا به بعدت مال من گفتم محال نمی خوام خیانت کنم گفت کذوم خیانت اینکه نشستی واسه کی  گریه میکنی  یا واسه خیانتاشون که بهت کردن یا فهمیدن سرطانی هستی خواستن تنهات بزارن گفتم تو هم مثل بقیه تو هم همینی شرایط تو جور دیگه است گفت من مردم با نامردا کاری ندارم من تو رو روحت و مثل یه سال پیش که می اومدی مغازم می خوام هیچ میدونی پا قدمت واسم خوب اینو راست میگفت واقعا گفتم من نمی خوام عشقی که ته دلم هنوز مونده رو بندازم دور گفت اون قلبتو در بیار قلب خودمو نصف میکنم میدمش واسه تو گفتم چرا منو میخوای گفت واسه خودم دلیل دارم چرا نرفتی جواب آزمایش تو بگیری گفتم ترسیدم گفتن باید زودتر بستری شی گفت نترس من تنهات نمیزارم حالا منونشناختی تو فکر میکنی واسه چی دنبالتم گفتم نمیدونم گفت بعدا میگم دیگه گریه ام تموم شد یکمی آروم شدم یادم رفت ازش بپرسم از کجا فهمید جواب آزمایشمو نگرفتم راستش روم نشد بهش زنگ بزنم اما صبح زنگ زد گفت برو بگیر گفتم ماشینم تعمیرگاه گفت برم بگیرم گفتم نه ظهر میرم گفتم از کجا خبر منو میگیری گفت آبجیم ذکتر اونجاست تازه دوزاریم افتاد گفتم میذونه با من حرف میزنی گفت آره تمام تصمیمامو بهش گفتم گفتم چه تصمیمی گفت باهات میام تهران اگه لحظه های آخزرزنذگیتم باشه از همون بیمارستان می دوزدمت گفتم دیونه ای اما دلم جای دیگه ای گفت مهم خودتی نه دلت کاری میکنم بی من نفس نکشی گفتم نمی خوام گفت من سعی امو میکنم اما واقعا چرا من؟

چرا باز مهدیس امروز اینقدر که گریه کردم روزه ام باطل شد خواستم قبل رفتنم با خیلی ها خدا حافظی کنم اما نامردی کرد در حقم نمی بخشمت می دونی چرا میگن تو این یه ماهه تکثیر سلولها به دو برابر رسیده نمی خوام بگم واسه عذابهای شما بود اما ...........

دلم پر درد با یه دل پر درد دارم میرم بستری شم ای خدا همه اینارو با اشک نوشتم جوری که صفحه کلیدمو نمی بینم  کاش لا اقل میگفتی چه مصیبتی می خواد سرم بیاد همش تو این فکرم کجا لغزیدم دل کیو شکوندم که این طوری شد اگه با مبین حرف زذم واسه این بود که خیلی تنهام تو این لحظه های سخت همه پاشونو پس کشیدن اما دعا کنید وابسته اون نشم بهم میگه کسی که اشکت و در میاره لیاقت تو رو نداره من نمی خوام بهت آسیبی برسه تمام سعی امم واسه خوب شودنت میکنم بی هیچ چشم داشتی قثط دوستم داشته باش

خدابا خودت کمکم کن

راستی سر راهم نمیرونم چه طور آپ کردم

 اما تو یی که با صدای شکسته قلبم خوشحال میشی با صدای گریه ی قلبم آروم میگیری  واست بهترین هارو آرزو دارم شاد باشی که میدونم با اون یه جین دوستایی که داری میشی اما هیچکدومشون جای مهدیس و نمیگیره باعث این لغزش مهدیسم خودت بودی کمک کن فقط عاشق مبین  نشم که اون وقت کا از کار میگذره 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 18:32  توسط مهدیس  | 

گریه همدم تنهایی من

سلام

نمی دونم ارزش عشق چقدر؟ ارزش دوست داشتن چقدر؟

و نمی خوامم بدونم میدونید چرا؟اونی که یه روزی هم نفسم بود خواسته یرم گمشم

فقط نمی دونم باید چی بگم؟

من چیز زیادی ازش خواسته بودم؟ خودمم نمی دونم

اما خیلی جالب واستون میگم چی گفته یعنی این حرفای اون

برو گمشووووووووووووووووو از زندگیم بیرون


تو یه شیطونی تو مزاحممی ازت متنفررررررررررررررررررررم


تو حتی داری به خودت هم خیانت می کنی


دست از سرم بردار من زندگیم و عشقمو دوست دارم نمی خوام مثل تو باشم


فقط برو نمی خوام زندگیم به خاطر تویی که هیچ ارزشی برام نداری خراب شه

اینو که خوب فهمیدم هیچ وقت واست ارزش نداشتم فقط منت کشیدم

اما یه سوال اگه بدونی فقط هفت روز میتونی راحت زندگی کنی چی کار میکنی؟

دوست نداری صدای کسی و که یه زمانی دوسش داشتی بشنوی اما از خدای خوبم ممنونم که

عاقبت فهمیدم تو اونی نبودی که من می خواستم من اشتباه کردم. اما خیلی دیر فهمیدم امروزاز

صبح که نوشتتو خوندم کلی گریه کردم بابا میکاییل دیگه بهت فکر نمی کنم برو پی عشفی که

دوسش داری برو پی زندگیت مهدیس آخر کار به عشقتم بگو هیچ وقت مهدیسی نبوده اگه هم

 بوده مرده اصلا چرا اینارو دارم به تو میگم میدونی چیه ازت بدم میاد دیگه نمی خوام حتی

 لحظه مرگمم صداتو بشنوم میخواستم نوشته های دروغیتم پاک کنم اما سرور ارور داد برو با

عشقت خوش باش کاری و که ۴ سال پیش با هام کردی دوباره تکرار نکن  من یه آدم بدبخت

سرطانی ام .

اما از داداش سعیدو داداش رضا جونم ممنونم داداش رضا حق با تو بود اون ارزش نداره

داداشم خوب گفتی گلم اگه کسی واقعا کسی و دوست داره عذابش نمیده و حاضرنمیشه اشکش

در بیاد اما داداش سعیدم از تو هم خیلی ممنون که همیشه همدم تنهاییام شدی خیلی وقتا اذیتت

کردم اما نمی خواستم حالا بدونی آبجی مهدیست ته خط البته داداش رضا میدونست اما داداش

ابی گلم ممنونم که وبلاگیو که تمام خاطرات شیرین و تلخ گذشتم توش بودو بهم دادی از شما

داداشای گلم ممنونم که تو لحظات سخت زندگیم تنهام نذاشتید.

شاید این آخرین آپ خواهرتون مهدیس باشه تو این سالها خیلی ناراحتت تون کردم فقط میتونم

بگم دوستون دارم خیلی زیاد.

داداشام واسم دعا کنید تو روزشماری افتادم تا ۲۱ تیر کاش هیچ وقت کسی منو پیدا نمی کرد

راستش صبح خیلی ناراحت بودم وگریه کردم داداش رضا تو دیدی که چی کشیدم اما چه فایده

حالا نمی خوام بمیرم و بدونم تا یه سال دیگه یا کمتر میمیرم

اما واسه تسکین دل تیکه پارم

گل من من هیچ وقت ازت چیزی نخواسته بودم حالا هم نمی خوام من یه احمق ام میدونی چرا ؟

خیلی ها آرزو دارن جای من یاشن دوست دارن قلب مهربون مهدیس مال اونا باشه یا دوست

دارن مثل مهدیس یه میلیون باشن یا میخوان موبایلی که آخرین مدل تو دستشون باشه یا می خوان

مثل مهدیس ویلا خونه ماشین ازخودشون داشته باشن اما به همه شما میگم ثروت خوشبختی

نمیاره دوست نداشته باشید جای مهدیس یا مهدیسهای دیگه باشید.

دوست داشته باشید جای خودتون باشید و یه عشقی باشه که از ته دلتون هرچقدر هم جاش

کوچیک باشه داشته باشید ومال اون باشه این زیبا ترین چیزای زندگی نگید که حالا وضعیت

مالیت خوب میگم نه؟ من سختی زیاد کشیدم تا اینجا رسیدم  یه روزای تا دیروقت کارمیکردم

که خرج دانشگام در بیاد دیگه حالم باز بد میخوام برم

اما تویی که عذابم دادی امیدوارم عشق تو از ته دل بزرگت دوست داشته باشی

می خواستم به کل وبلاگمو حذف کنم اما من این خاطراتو دیونه گیامو دوست دارم

و میخوام داشته باشم وخوشحالم که همان زمان که رفتی پسورد همه رو عوض کردم

برو با عشقت خوش باش منم فکر میکنم تو هیچ وقت نبودی یا مردی؟

........................................

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 17:49  توسط مهدیس  | 

خیلی دوست دارم که فقط یه بار صداتو دوباره بشنوم

کاش هیچ وفت برنگشته بودی من که هیچ وقت شادی

نداشتم به تو بدم پس چرا اومدی و یواشکی هم رفتی

یعنی من حق نداشتم ازت سوال کنم؟

من اونروز کلی خوش حال بودم که برگشته بودی

اومدم به ویلاگت دیدم نه بابا از این خبرا نیست.

رفتم به وبلاگ طرف دیدم اشتباه نیومدم خودش چیزی هم

بهش نگفتم اما ؟

من قثط تا۲۱ تیر وقت دارم. همش از خدا می خواستم

فقط یه بار دیگه صداتو بشنوم حالا هم اگه نمی تونی

یا نمی خواهی واسم بنویس که منتظرت نمونم فکر کنم یه

دیونه بوده که خواسته فکر کنم تو برگشتی.

اما این بار فکر نکن یعد ۳یا ۴ سال بیای ومهدیس

یاشه جز این که یه معجزه شه؟

میدونم که اینارو می خونی نمیدونم کی واست مهم جون

اون قسمت بدم اما به نفسی قسمت میدم که یه روزی هم

 نفست بود فقط یه بار یه روز صدام کنی مهدیس

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 17:18  توسط مهدیس  | 

چرا این بار کلی سوال دارم برای پرسیدن

به گوشت می رسه روزی که بعد از تو چی شد حالم

چه جوری گریه می کردم که از تو دست تو بردارم

نشد گریه کنم پیشت نخواستم بد شه رفتارم

نمی خواستم بفهمی تو که من طاقت نمی یارم

دلم واسه خودم می سوخت برای قلب درگیرم

یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم

سرم رو گرم می کردم که از یادم بره این غم

ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم

نمی دونستی اینا رو... چرا باید می فهمیدی ؟

منو دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرسیدی ...

 

سلام من اومدم آپ چون اون برگشته اونی که نفسم بود یه روزی .

بعد تقریبا ۴سال برگشته فقط اومیدوارم این بار قصد شکستن دوباره را نداشته باشه .

با شاید خواسته بدونه هنوز منتظرشم اما همه چیز کلی فرق کرده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 17:23  توسط مهدیس  | 

نمیدونم کی چی شد اومدم آپ

 

خدایا آنکه در تنها ترین لحظه ها تنهایم گذاشت  از تو میخواهم که هیچ گاه تنهایش نزار مهدیس

نمیدونم کجا رفتم نمیدونم دلم چی شد

درست تو بدترین لحظه ببین کی عاشق کی شد

فقط حرفامو باور کن تقاص عشق تو کم نیست

بمون هم پای من با من مگه عشق تو آدم نیست؟

تو خاکستر شدی با من دارم میمیرم از این درد

بیا این خونه این کبریت تلافی کن ولی برگرد

من از آغاز این قصه ازت چیزی نفهمیدم

نمیدونم چرا حالا چرا اینجا تو رو دیدم

فقط حرفامو باور کن تقاص عشق تو کم نیست

بمون هم پای من با من مگه عشق تو آدم نیست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:46  توسط مهدیس  | 

مانده ام تنهای تنها

            
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:47  توسط مهدیس  | 

 سلام   من  ميكاييلم   حالم خوبه  يعني   زنده ام    شاد باشي

باي  ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 14:2  توسط مهدیس  | 

میترسم از تنهایی

              

                                    بازم بی خبر رفتی سفر

                هر کس به طریقی دل ما میشکند    

                                                                          بیگانه جدا دوست جدا می شکند

               بیگانه اگر می شکند حرفی نیست  

                                                                        من در عجبم که دوست چرا می شکند

 

عاشق شدم کاش ندونه دست دلمرو نخونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:16  توسط مهدیس  | 

تقدیم به اونی که خبری از سلامتیش ندارم

 
                            خیلی دلم برات تنگ شده کاشکی....
                                     و سلامی که تو را می خواند
                                     باز خواهد پرسید:
                                     روزها می گذرند
                                     مرگ خواهد آمد
                                     زندگی بازی سختی ست... مباز!
                                     تو خدایی داری که تو را می خواند.
                                     پس موفق باشی 
                                     پاسخم خواهی داد... تا نمیرم بی تو
 

              امروز مرده در من... دیروز نیست یادم... فردا اگر بیاید... ای وای اگر که باشم!

 

              نمیدونم دونستن خبر سلامتی یه نفر اینقدر واسه بعضی ها گرون تموم میشه 

               که حتی از شدت حسادت خبری از سلامتیش بهت نمیدن اما میدونم خودت

                  اینو میخونی پس واسم بنویس که حالت خوب به پاس عشق پاکمون

                                       مهدیس اینو ازت خواسته میفهمی

 

                  آهای بی وفا دیگه دوستم نداری

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 14:53  توسط مهدیس  | 

مهدیس من....

هنوزم در پي اونم که ميشه عاشقش باشم                                                       
مثه درياي من باشه منم چون قايقش باشم                                                   
هنوزم در پي اونم که عمري مرحمم باشه                                                   

شريک خنده و شادي رفيق ماتمم باشه                                                       
هنوزم در پي اونم که عشقش سادگي باشه
نگاهاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه                                          
ميگن جوينده يابندس ولي پاهاي من خستس                                                      
من حتي با همين پاها ميرم تا حدي که جا هست                                                    
هنوزم در پي اونم که اشکامو روي گونم                                                       
با اون دستاي پر مهرش کنه پاک و بگه جونم                                         
بگه جونم نکن گريه منم اينجام بذار دستاتو تو دستام
تو احساس منو ميخواي منم اي واي تو رو ميخوام
خدايا عشق من پاکه درسته عشقي از خاکه

منم اون عاشق خاکي که از عشق تو دل چاکه ...

                            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 1:37  توسط مهدیس  | 

دیونگی های مهدیس

وقتی از دست مردم زمونه خسته میشی به یه گوشه پناه میبری تا کسی صدای حق حق گریه هاتو نشنو وقتی ساعتها رو تختت دراز میکشی کسی خبری ازت نمیگیره نا خودآگاه به خواب میری باز اون. تو که ازش خواسته بودی ترکت کنه دیگه واسه چی باز پیداش شده دیگه ازت چی میخواهد اون که قلب و روحت گرفت چرا راحتم نمیزاری دست از سزم بردار از تو از خودم از همه همه خسته شدم دیگه نمی خوام کسی ودوست داشته باشم چون تاوان دوست داشتن خیلی سخت من واسه رسیدن به عشقم تاوان بدی و دادم ولی افسوس کاش زودتر میدونستم که هرگز بهش نمیرسم این فقط یه خواب و این تاوان نصیبم نمیشد اما آهای مهدیس با توام پا شو باز مثل گذشته مقاوم باش فکر میکائیل از سرت بریز بیرون مگه میشه؟اون تواین دو سال وارد قلبم شده نفسام اونو صدا میکنن وارد خونم شده تو رگام چه طوری میتونم فراموشش کنم اگه فراموشش کنم خودمم میمیرم چون خونم خشک میشه صدای نفسام در نمیاد تکلیف من چی آهای خدا جونم تو تنهام نذارخودت میدونی من واسه اون چه چیزایی رو تحمل کردم اما مهدیس تواز زندگی چی میخواهی خونه.ویلا.ماشین.موبایل. پول کدومشون مهدیس بابا به خودت بیا عشق مال تو کتاباس همش دروغ کی عاشق میمونه دورو برتو نگاه کن ببین با بقیه به خاطر میکائیل داری چی کار میکنی تو که خوب میدونی هرگز بهش نمیرسی  مگه همین میکائیل نبود که میگفت وقتی عاشق باشی به عشقت برسی زود از هم سیر میشین زود از هم خسته میشین پس اول به خاطر میکائیل بعدبه خاطر قسم خوردش و بعد از اون به خاطر خودت فراموشش کن شما مال هم نبودین تقدیرتون این جوری این فقط گدای عشق و گدای محبت تو که بهتر از من به دیگران درس میدی پس چرا خودت تو باتلاق گیر کردی و دست و پا میزنی بابا فراموشش کن .

میکائیل من دیونه شدم خودم دارم با خودم حرف میزنم من میخوام فراموشت کنم به خاطر اطرافیانم بابا منم ادمم میخوام زندگی کنم یه زندگی که تنها باشم کسی توش نباشه میکائیل با اینکه خیلی دوست دارم ولی دیگه نمی خوام صداتو بشنوم یا ببینمت خسته شدم بریدم دیگه نمی خوام شبا یواشکی آدیتو باز کنم و عکستو ببینم یا تلفن بزنم و قطع کنم وبا خیال تو به خوابم دیگه نمی خوام عذابت بدم چون بدبختیای من مال خودم نه کس دیگه من با تنهایی بزرگ شدم و این تنهایی خیلی دوست دارم من تصمیم گرفتم می خوام برم تهران انتخاب واحد و شاید بتونم از ذهنم خارجت کنم اگر چه از قلب و خونم نمی تونم چون کار از کار گذشته ولی اگه دوسم داری دیگه هیچ وقت سراغی ازم نگیر ولی از خدای خوبم میخوام هر چی شادی که میخواهد مال من بشه بدتش به توچون من سختی وخوب میتونم تحمل کنم راستی ازت ممنونم که هیچ وقت عکستو بهم ندادی چون اینجوری میتونم فکر کنم واست ارزشی نداشتم پس رفتن بهتر از ماندن و سوختن منو ببخش کاش پریشب منو میدیدی همون شبی که تلفن زدی و جواب ندادم به خاطر تو ماشین یواشکی برداشتم زدم بیرون تا جایی که میتونستم پامو رو پدال گاز گذاشتم وخودمو به کنار دریا رسوندم و همونجا سرمو رو فرمون گذاشتم زار زار گریه کردم این اولین باری بود که با صدای بلند گریه میکردم راستش همونجا تصمیم گرفتم فراموشت کنم چون دلم نمی خواهد عشقم مال کس دیگه باشه من حسودم ولی نمی تونم با تو بمونم چون دلم نمی خواهد عشقم مال کس دیگه بشه پس الان جدا شدن بهتر از آینده است اگه راضی به مرگ من هستی حاضرم بمونم و ببینم تو مال دیگری شدی اگه دوستم داری فراموشم کن

فراموشم کن لعنتی دیونم کردی دیگه نمی خوام دوستت داشته باشم

من اشتباه کردم دست از سرم بردار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 17:0  توسط مهدیس  | 

آرزو

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفت تا آسمون تو تک ستاره منی

به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 16:2  توسط مهدیس  | 

شاید واقعا کمتر کسی بتونه بفهمه

 وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تراز عاشقیت بگذری.چون فقط و فقط به فکر اونی .بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نبایداون بدونه.خیلی سخته اونقدر سخت چشماتم دیگه یاریت نمیده،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی؟هیچ جوری ازاین موضوع رها نمیشم.اشتباه من اینه که عاشق شدم؟مگه من خودمو عاشق کردم .چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریادبزنم بابا پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه .یه وقت ناراحت نشه .یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:53  توسط مهدیس  | 


یه اشتباه کهنه بود دلهره ی قرار ما یه قصه ی همیشگی نترس دنبالم بیا

 تو مثل سنگ کهربا تو دست یار نابلد غریبه چشمای تو بود که حرف عاشقونه زد

 اما تو کیش و مات من بازی برندگی نداشت دلم به فردا خوش نبود

                                                                     عشق سرم کلاه گذاشت

دوباره عاشقیت و خاطره های در به در دوباره شونه های من چتری

                                                             برای دو نفر دوباره اوج بی کسی

به اون که موندنی نبود یکی مثل تو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:52  توسط مهدیس  | 

دوست داشتن یا نداشتن


 اگر مي خواي بدوني کسي دوستت دارد يا نه؟؟؟تو چشماش نگاه کن...

اگر پاسخ نگاهت را با نگاه داد بدون عاشقته...اگر ديدي خجالت کشيد

بدون ،بدون تو مي ميره،اگر ديدي پايين رو نگاه کرد و چند دقيقه رفت تو فکر بدون واسه تو ميميره...

ولي...اگر ديدي پايين و نگاه کرد و خنديد و حرف و عوض کرد بدون اصلا دوستت نداره .......................

 و اما: زماني عاشقي و مي توني ادعا کني که عشقت واقعيه که رهاش کني ...

در قفس را باز کني و بذاري پرنده ي قشنگت پرواز کنه

غربت شبانه:

 در این غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه قلـبـمـو بـا ایـن تـرانـه به تـو تقدیم      می کـنم ای طـلـوع مـــاندگار گـل هـمــیـشــه بــهــار به تو تقدیم می کنم

  هر چه هست در روزگار گفتـه ها ناگفـته هـا هـر چـه هست در باورم بـه تــو    تــقــدیــم مـی کــــنـم آرزوی آخــرم ای قــشــنـگ تـرین بـهانه واسـه گفتن ترانه     مـن یـه عـشـق جاودانه به تو تقدیم می کنم در این غربت شـبـانـه با صــداقـت عاشـقـانه قلـبـمـو بـا ایـن تـرانـه به تـو تقدیـم می کـنم خدا جون تو و بارون تو رو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 17:1  توسط مهدیس  | 

چرا

تو رفته اي ومن خسته سخت مي گريم

 تمام قلب تو از بغض و كينه كمرنگ است به خاطر تو شكستم

نگاه كن بر من كه بي تو زندگيم وحشيانه بي رنگ است

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:31  توسط مهدیس  | 

نداشتن شادی

نمیدونم تا چند وقت پیش بهت میگفتم تنهام بذار میخوام تنها بمونم ولی گفتی نه تنهات نمیذارم وابسته به تو شدم از ته دل کوچیکم دوست داشتم تا اینکه بهم گفتی من ترکت کنم ما به درد هم نمیخوریم بعدش فهمیدم پای کس دیگه وسط ولی وقتی قسم خوردی به خودم گفتم می بخشمش میدونی چرا چون عاشقت بودم نمی تونستم فراموشت کنم روزو شبم پر شده بود از تو و منم که بخشیدنو خوب بلد بودم بخشیدمت خواستم واسه همیشه کنارت باشم که باز دیدم تو قسم خورده ای کس دیگه هستی خواستم خودمو گول بزنم گفتم چه عیبی داره میمونم به پاش تا اگه زبونم لال خوشبخت نشه خودم خوشبختش کنم به امید با تو بودن بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفتم ولی این تصمیم باعث نابودیم شدباعث شد پاکیم ازبین بره باعث شد خیلی چیزارو از دست بدم اما با اینکه دوستت دارم ازت نمی خوام در کنارم باشی میخوام در کنار قسم خوردت بمونی شاید زندگیت با بودن اون قشنگ تر از اونی بشه که فکرشو میکنی میکائیل من هیچ وقت ازت نمیخوام با من باشی یا برای همیشه کنارم بمونی چون همه چیز به خاطر خودخواهی های من نابود شد دیگه مهدیس واقعا این چند ماه مرگ جلو چشاش دیده ولی میدونی قشنگی اون لحظه ها چیه اینه که همش صدای مهدیس گفتنت تو گوشم وبهم نیرو میده کاش میشد زمان به عقب برگردوند ولی افسوس نمیشه تقدیرو سرنوشت منم همین بود من هیچ شادی نداشتم که با تو قسمت کنم فقط غم و غصه رو دوشم بود فقط آرزو میکنم خوشبخت بشی همین چون کار دیگه ای از دستم بر نمیاد یه روز آرزوم این بود واسه یه روز مال تو باشم حالا میبینم محال چون اینجوری فقط تو رو عذاب میدم من نمی خوام تو عذاب بکشی دوست دارم قشنگ ترین زندگی مال تو باشه و شادترین لحظه ها ولی قول میدم که هروقت شادی نصیبم شداونو به تو بدم به خاطر همه بدیام به خاطر............

از همه همه بریدم خیلی خستم  کاش خدا اینقدر سختی سر راهم نمیذاشت کاش یکمی شادی بهم میداد ولی من مقصر نبودم که هیچ شادی جز تو نصیبم نشد منو ببخش به خاطر چیزای که هرگز نداشتم ای کاش خدا این شادی هم بهم نمیداد چون اونو هم داره ازم میگیره تو رو بهم داد ولی باغصه با گریه وای کاش .............

ولی فقط ازت یه چیزو میخوام که منو ببخشی

 

فقط بی خبر نرو:

یادت می یاد گفتم بهت ؟

اگه نمیشی مرحمم .تو رو خدا زخمم نشو که تیکه تیکست بدنم

تو عین نا باوری ها تو هم شدی یه زخم نو هیچ نمیخوام مثل تو شم

       از جلوی چشام بروووووووووووووووووووو 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:8  توسط مهدیس  | 

درد دل مهدیس با تو

من می خواستم تو به من عادت نکنی

 

من به تو عادت کردم

 

می خواستم تو عاشقم نباشی

 

من عاشقت شدم

 

می خواستم من برات مثل بقیه باشم

 

تو برام از همه مهم تر شدی

 

می خواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی

 

من سکوت کردم

 

می خواستم هیچ وقت آزارم ندی

 

خودم تا حد توانم آزارت دادم

 

می خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم

 

اما خودم سر عهد نبسته موندم

 

می خواستم تا همیشه بهم خوبی کنی

 

من به تو بدی کردم

 

می خواستم بری دنبال زندگیت

 

اما تو همه ی زندگیــــم شدی ....... !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:34  توسط مهدیس  | 

شکایت.....

چرا ما آدما اینجوری هستیم؟

چرا تا ۱ چیزی رو داریم قدرشو نمیدونیم؟

چرا همش به خدا غر میزنیم؟!

همه میگن تا وقتی سالمی قدر سلامتیت رو بدون!!

چرا هیچکس نمیگه تا وقتی پاکی ٬تا وقتی بی گناهی ٬تا وقتی خدا دوست داره و هر شب صدات رو میشنوه قدرش رو بدون!!

دلم خیلی گرفته!! دلم به خاطر از دست دادن خیلی چیزا میسوزه!! خیلی چیزایی که فقط من ازشون خبر دارم و خدا و یکی که ....

یادش بخیر !! ۱روزایی خدا خیلی دوسم داشت !! صدام رو میشنید!! وقتی ۱چیزی ازش میخواستم نمیگم خیلی سریع ولی حتماً بهم میداد!! اما چند وقته نزدیک ۱ سالی میشه که من و دیگه نمیبینه !صدام رو خیلی کم میشنوه !! شاید هم دیگه دوسم نداره !!! خودم میدونم چرا !! میدونم کجا حرفشُ ُگوش ندادم ! میدونم کجا پام لغزید !! میدونم کجا ....

حالا هم دارم تاوان پس میدم!! تاوان کارهای خودم رو !!!

دلم برای خودم تنگ شده !!! برای پاکی خودم دلم تنگ شده !!! هیچ کس نمیفهمه که من چی میگم !!

کاش زمان به عقب بر میگشت !کاش میشد گذشته رو جبران کرد !کاش میشد از اول شروع کرد!!! کاش!کاش!!کاش!! اما حیف که همه اینا دیگه فقط ۱ آرزوِ!!! حیف !!!

گاهی اوقات اون کسایی که ادعاشون میشه دوست دارن !! اونایی که همش تو گوشت میخونن دوست دارن !! دوروغ می گن !! دروغ!!خودت رو نمی خوان !!رو حت رو نمی خوان !! حضورت رو نمیخوان !! فقط جسمت رو میخوان !!

اَه که حالم داره بهم میخوره از این همه دروغ و نیرنگ و دورنگی!!

حالم از آدمای دوره و زمونه خودمون بهم میخوره !! چقدر ما آدما.....

اوه اوه که خیلی داغ کردم !! ۵ دقیقه دیگه اینجا بمونم عالم و آدم رو بهم میریزم !!

پس تا همه جارو به آتیش نکشیدم بهتره که برم !!

پس فعالاً!! شاد باشید و سر بلند

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:32  توسط مهدیس  | 

من گدای محبت تو بودم مهدیس

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه  خوری ورسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابانپیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار  سردی می شود   آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.

اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و مسافرت میری  بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.

نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. و ساعتها با موبایل و تلفن و اس ام اس کنارش هستی و شبها تا بهاش حرف نزنی خوابت نبره و همیشه در تخیلت اون داشته باشی و به اسارت روحی شدیدی در بیای . بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. شبها  و روزها از هم با خبرید و ........... دلتنگی و آغاز آوارگی.

حالا مدتی گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. و با موبایل حرف میزنی  و خواسته اتو میگی  حاضری همه چیزتو فداش کنی و حاضری خدمت کارش تو زندگی بشی خلاصه نیت داری و میخوای باهاش باشی از اینکه یه روز نباشه ساعتها اشک میریزی  از اینکه صداشو نشونی کلافه  هستی و دلخوشیهات میشه عکسی که برات میل کرده و رو زمینه موبایلت گذاشتی و نگاه به چشماش میکنی و گاهی هم میبوسیش تو رویاهاش زندگی میکنی و گاهی اشتباها میان کلمات روز مره ات اسمشو اشتباهی نزد کسی صدا میکنی و

 

دلخوشیت میشه شعرایی که واسش میگی . نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه. خوبه  با شخصیته مهربونه صادقه اهل زندگیه دارای عقل و تعقل بالاییه میدونی بغیر از اون نمی تونی با کس دیگه ای باشی میدونی یک روز نباشه تو بدون حضور اون نمی تونی به زندگی ادامه بدی

چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک مدت انتظار، میخوای تصمیم بگیری میخوای ثابت کنی که واقعااااا عاشقشی

میخوای که تو بقلش بمیری ، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون لحظه ها که صداشو میشنیدی و مثل دیوانه وارهااز پشت مانیتور نیگاهش میکردی و حتی از حضورش احساس خوشبختی میکردی تو اون لحظه
 حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد. و چه جوری میتونی بشنوی که بخواهد اون از کنارت بره میتونی جلوی پاره پاره شدن جیگرتو بگیری میتونی  حس با او بودن رو از خودت دور کنی



یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی  باز برات این وقایع تکرار میشه و نمی دونی تا کی باید این جوری ذره ذره بمیری و عذاب بکشی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:11  توسط مهدیس  | 

مرگ

 من مرگ خویشتن را با دیواری در میان نهادم

 که صدای مرا به جانب من باز پس نمی فرستاد

 چرا که می بایست تا مرگ خویشتن را من نیز ازخود نهان کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:30  توسط مهدیس  | 

نمی دونم .....

 

نمیدونم چرا نمیخوام باور کنم رسیدن به عشق تو یعنی یه آرزوی محال

نمیدونم چرا باورم نمیشه که تورو هیچ وقت نمیتونم ببینم.نمیدونم چرا نمیتونم

حتی یه لحظه فراموشت کنم.آره آخر این عشق یعنی پوچی ولی حتی فکرشم

آزارم میده یه روزی بیاد که حواسم پیش کس دیگه ای جز تو باشه.آخه مگه

میشه یاد کسی که وقتی نگاه به چشمای پر از محبت و معصومش میکنم هوای

چشام بارونی میشه وقتی صدای نفس هاشو موقع حرف زدن میشنوم قلبم میخواد

از سینه کنده بشه رو فراموش کنم و دلمو بدم به کس دیگه.میدونی چند سال که

به خاطر عشقت تحقیر شدم عذاب کشیدم شب و روز به خاطرت گریه کردم حالا

هم که تمام روحم با عشق قشنگت عجین شده دیگه حتی یک ثانیه هم نمیتونم بدون

یاد تو زندگی کنم ولی به خدا باور کن نبودت اینجا خیلی سخته.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:49  توسط مهدیس  | 

حیف که هیچ.....

مثل همیشه داشتم بهت فکر میکردم.به اون خنده های قشنگت

که وقتی میاد رو لبات اینقدر ناز میشی حتی خدا هم به خاطر

خلق این موجود دوست داشتنی به خودش تبریک میگه.آخه

قربونت برم چرا من باید اینقدر ازت دور باشم؟پیش خودم میگم

چقدر خوب میشد یه روز بیاد که بتونم تا آخر عمر پیشت باشم

بعد هر وقت اون دل مهربونت غصه داشت کنارت بودم دستای

قشنگتو می گرفتم تو دستام غصه رو از دلت می گرفتم تا آروم

بشی.اصلا اون وقت تو حق غصه خوردن نداشتی تا من بودم

چرا تو درد بکشی.حاظر بودم همه ی سلامتی و زندگیموبدم تا

اجازه ندم اخم به چهرت بیاد چه برسه به درد.ای کاش فقط

غمخوارت بودم همه ی شادیهای زندگیت واسه خودت هیچ

کدومشو من نمیخواستم ولی وقتی اون صورت نازت رو غبار

غم میگرفت وقتی اون دل پاکت ناراحت بود به جای تو غصه

می خوردم و به خاطر غم تو چشمات میمردم.ولی حیف که هیچ

وقت کنارت نخواهم بود تا دلمو بذارم زیر پاهات و واست جون بدم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:43  توسط مهدیس  | 

دوستت دارم

سلام 

مهدیس  من

من با تمام  وجودم دوستت دارم

میدونی من نمی خوام تنهات بزارم

من توی بد ترین شرایط زندگیت کنارت بودم 

حالا هم می خوام برای همیشه کنارت باشم

                      منو ببخش

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:34  توسط مهدیس  | 

روز مرگ مهدیس نزدیک شده

                         

 

  یه روزی بهم قول دادی که فراموشم نمیکنی ولی امروز پا رو قولت گذاشتی

           میدونی چیه میکائیل خیلی از دستت ناراحتم فکر نمیکردم

            تو بدترین بهران زندگیم منو تنها بذاری ولی امروز باورم شد

                  که تو اصلا دوستم نداشتی و من فقط داشتم

                    خودمو گول میزدم چرا با من این کارو کردی

 

   سلام:

       دوستای عزیزم من حالم اصلا خوب نیست ونمیدونم چی دارم مینویسم

     میدونید چرا چون عشقم کسی که جونم به جونش بسته است ازم خواسته

      ترکش کنم تازه یادش افتاده که ما به درد هم نمیخوریم منم دیگه نمیخوام

     وبلاگ بنویسم چون به عشق اون مینوشتم ولی حالا مردن بهتر از زنده بودن

     و این وبلاگم میسپرم به خودش اگه دوست داره ادامه بده چون من بد جوری

               مریض شدم آخه من طاقت شکستن و خورد شدن ندارم

                             و از شما میخوام برام دعا کنید 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:27  توسط مهدیس  | 

فراموشت نمیکنم

  

     یه روزی برام نوشتی برگ از درخت خسته میشه پائیز همش بهونه است

   راستش تا حالا به این نوشتت دقیق فکر نکرده بودم ولی امروز به یاد نوشتت

  افتادم آره تو راست میگفتی برگ از درخت خسته میشه پائیز همش بهونه است

   مثل تو که حالا حکایت اون برگی و من اون درخت چند وقت پیش ازت خواستم

                    فراموشم کنی که در همین وبلاگم نوشتی هیچ وقت

                      ولی امروز از من خواستی که من فراموشت کنم

                                       منم میگم هیچ وقت

                           من اگه بمیرم با یادتو مطمئن باش

 ولی:

  جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است

                                                  رفتن اولاز زکوی تو ستادن غلط است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:11  توسط مهدیس  | 

چرا من من که عاشقت بودم این نامردی

بروبروتنهام بذار برو منو با غم جا بذار

 میدونم عشقت دروغ برو رو عشقت پا بذار

برو دیگه دستت رو شده گل عشقت کم بو شده

 شعله آتیش چشمات واسه من دیگه کم سو شده

بذاربرو دنبال عشقت پی رویای بهشتت برو

 دنبال همون که این روز عاشق سرنوشتت

برو دیگه دوستت ندارم دیگه نگو تویی بهارم

 برو دیگه طاقت ندارم نمی خوام اسمتو بیارم

برو دیگه بس بهونه هی گلایه از زمونه

 واسه تو چیزی کم نذاشتم چه کنم یادت نمی مونه

می دونم دلت جای دیگه بند به این دل عاشق می خنده

 عشقمو آسون فروختی مگه نرخ عاشقی چند

بروبروتنهام بذار برو عشقت دروغ

برو دیگه دستت رو شده گل عشقت کم بو شده

 شعله آتیش چشمات واسه من دیگه کم سو شده

بروبروتنهام بذار

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط مهدیس  | 

اینو واسه اونی نوشتم که نمیتونم فراموشش کنم

تویی که خورشید نگات از پشت سایه هارسید

                                                  به لطف بودن تو بازپرشده وازه امید

تو مثل فانوس میمونی میون طوفان بلا

                                                  منم یه دریا که شده به ساحل تو مبتلا

ای همنشین هم قسم با من بمون که بی کسم

                                                  با تو ترانه ساز میشم بی تو میگیره نفسم

با تو تمام لحظه ها لحظه به لحظه خاطرست

                                                  بین منو تنهاییها با تو یه دنیا فاصله است

ای همنشین هم قسم با من بمون که بی کسم

                                                  با تو ترانه ساز میشم بی تو میگیره نفسم

 

اینم بمونه

                                                    هوا بوی نم گرفته دوباره دلم گرفته

 صدای گریه بارون تو خیابون دم گرفته

                                                    با نگاهت قلبموازم گرفتی اینم بمونه

 با غرورت منو دست کم گرفتی اینم بمونه

                                                    گفتی که قلبتو پس میدم دیونه اینم بمونه

 گفتم این قلب تو پیشت بمونه اینم بمونه

                                                   خواستم عاشقت کنم گفتی محال اینم بمونه

 گفتی که تو هم دلت چه خوش خیال اینم بمونه

                                                    من میگفتم شب عشق با این سیاهی       نداره ترسی برام وقتی تو ماهی

                                                     تو میگفتی آره من ماهم ولی تو اومدی        آسمونت رو اشتباهی اینم بمونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:57  توسط مهدیس  |